... آشفته بازار
! ... تمام ناتمام من با تو تمام می شود
در این خواب بسته ی عمیق به ظاهر همه در تلاش بیداریند آنان که پی درمان با علم بازی میکنند گاه خود بدترین عامل بیماریند غفلت دیگر یک دروغ بی مثال نیست همه گویا مرده اند و چرا متحرکند ؟! نبض خیال پریشانم بگیر بگو که این حقیقت کابوس است ، رویا و خیال نیست باز امشب از این همه آرامش مرگ آوا طوفانیم در و دیوار می گوید تو آزادی پس چرا من درون این آزادی زندانیم ؟! سربدار و چه این جمله به فکر همگی افتاده بچه ها را چه کنیم؟ بچه ها می خواهند!بچه ها می خوابند!بچه ها می رقصند! این طریقیست که در خاطرشان می ماند ای فلانی دو سه خطی بنویس ساده تر رنگی تر در پی قافیه و واژه نباش سوژه ی امروزی بگذر از دل سوزی للهایی دل سوزتر از مادرشان بی خیال از غم فرداو غم آخرشان من هنوز معتقدم من هنوز معتقدم می توان عشق به آنها آموخت می توان در به در واژه ی بازار نبود می توان تقدیم کرد و پشیزی به پشیری نفروخت و من هنوز به تو معتقدم ... من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد اشک های خواهرم رو فراموش نمی کنم ، حرف های مادرم هم همینطور ... دیروقت بود ، هوا هم تاریک . دم در خونه ی دوستم ، محسن ایستاده بودم ، منتظر پس گرفتن پس گرفتن ظرف آش نظری . چند دقیقه ای طول کشید . بالاخره اومد ، ظرف رو داد و گفت از مادربزرگت تشکر کن . بعد از خداحافظی راه افتادم به سمت خونه . تو دلم به خدا می گفتم : " آخه این چه رسمشه ؟! این همه میایم ... میریم ... روزه می گیریم ... این همه به ضریح آقا دخیل می بندیم ... آخرش یه گوشه چشم هم به مات نگا نمی کنی ! ... خدایا ! من که چیز زیادی نمی خوام ! فقط حال مادرم رو خوب کن ! اگه خوب بشه قول میدم یه سال ... نه ! دو سال روزه بگیرم ... " . سرم رو به آسمون بود ، داشتم با خدا حرف میزدم . دیگه نزدیک کوچمون رسیده بودم . تو حال خودم بودم . صدای ماشین از پشتم میومد ... برگشتم دیدم یه آمبولانس داره میاد سمتم ! تو دلم گفتم : " معلوم نیست کدوم بیچاره ای حالش بده ، بیچاره خانواده ی کسی که آمبولانس داره میره به مریضشون برسه ! خدایا همه ی مریضا رو شفا بده ... ! " . تو همین فکرا بودم که آمبولانس از کنارم رد شد یکم جلوتر پیچید تو کوچه ی ما ... گفتم مگه کوچه ی ما هم بیمار داره ؟! پس آمبولانس داره کجا میره ؟ ... می خواستم برم به راننده آمبولانس بگم داره اشتباه می ره ... یه لحظه به زهنم زد " نکنه داره میره سمت خونه ی ما ! ... نکنه یه وقت مادرم ... " خشکم زده بود ! احساس سستی می کردم ! فقط دعا می کردم این فکرها همه چرت و پرت باشه ! چند قدم دیگه برداشتم ، از سر کوچه با چشمام آمبولانس رو دنبال می کردم و منتظر بودم بفهمم جلوی کدوم خونه وایمسه ! ... " وایساد ! وای ! خدایا ! " ظرف آش نظری از دستم افتاد و شکست . دویدم سمت خونه ... تا به آمبولانس برسم هزارتا فکر و خیال اومد سراغم ! تا رسیدم دیدم مادرم رو دارن سوار آمبولانس می کنن ، ماسک اکسیژن هم رو صورتشه ... خواهر کوچیکم اومده بود دم در داشت گریه می کرد . مادربزرگ هم سری چادرش رو سرش کرد و سوار آمبولانس شد . اونقدر گیج شده و وحشت زده شده بودم که نمی دونستم خواهرم رو بغل کنم و ببرم تو خونه یا از مادربرزگم بپرسم چی شده ! آمبولانس سریع رفت سمت بیمارستان . دست هام سرد شده بودن . گریه های خواهرم مثل خراب شدن دنیا رو سرم بود . بغلش کردم و گفتم " چی شده ؟ " . هق هق می کرد و تکه تکه گفت : " مامان ... حالش بد شد ... مادر بزرگ زنگ زد بیمارستان ... ! " خواهرم رو بردم تو خونه ! خودم داشتم سکته می کردم ، به خواهرم می گفتم : " حال مامان خوب میشه ، خیالت راحت ، حالا سریع برو لباست رو بپوش بریم بیمارستان " " حالا باید کدوم بیمارستان باید بریم ؟! وای خدایا دارم دیوونه میشم " تلفن زنگ زد ! ... مادر بزرگم بود آدرس بیمارستان رو داد گفت سریع با خواهرم برم اونجا . نفهمیدم چطوری گذشت فقط خودمو رسوندم بیمارستان . بین آدما دنبال مادربزرگم می گشتم ... " آهان ... دیدمش ... اوناهاش ... اونجاس ... " دویدم به سمتش ... " چی شده ؟ مامان کجاس ؟ ... " پشت سر هم سوال کردم ... منتظر جواب بودم . مادر بزرگ به در پشتم اشاره کرد . برگشتم ، دیدم نوشته " ورود ممنوع " فقط می شد از پنجره ی روی در نگاه کرد . از پنجره داخل رو نگاه کردم . مادرم دستش می لرزید ، لب هاش به هم می خورد ، انگار داشت یه چیزی می گفت . گریم گرفته بود ، اشکام نمی زاشتن ببینم چی می گه ... طاقت نیاوردم در رو باز کردم و رفتم توی اتاق . دستهای مادرم رو گرفتم . دستاش سرد بود ، اما همون گرمی همیشگی رو داشت . تو چشام نگاه می کرد . سعی می کردم گریه نکنم تا ناراحت نشه . یه چیزی می خواست به من بگه ، سرم رو جلو بردم تا بشنوم . خس خس نفس هاش زیاد شده بود ، با کلی زحمت گفت : " چی شده ؟! از دست من خسته شدی ؟! " خندیدم و گفتم : " من غلط بکنم ازت خسته بشم ... چطور مگه ؟! " گفت : " آخه اون فرشته هه اومده می گه پسرت به خدا گفته حال مادرم رو خوب کن ... می گه می خوای حال من خیلی خوب باشه ... " گفتم " آره ... می خوام حالت از قدیما هم بهتر باشه ... نمی خوام دیگه مریض باشی ... می خوام خوشحال خوشحال باشی ... " تو چشام نگاه کرد و خندید ... منم خندیدم ... دست منو فشار داد و گفت : " پس خیالت راحت باشه ... " سرفه کرد و دوباره ادامه داد "من حالم خوبه خوب میشه ... تو هم حواست به خواهرت باشه تا نبود مادر رو احساس نکنه " با بغض گفتم : " چی ؟!! مامان این حرفا چیه ؟ حالت خوب میشه ... " باز خندید وآروم گفت " آره حالم خوب میشه " . تو چشام نگاه می کرد ، دستم رو رها کرد ... چشماش هم بسته شد ... دستگاه کنار مادر هم شروع کرد به بوق متدد زدن ! اون شب ، آخرین باری بود که خندیدم ، آخرین لحظاتی بود که بهونه ی زندگی داشتم ، آخرین شبی بود که اشک هایم را کسی می دید ، آخرین تصاویری بود که برایم خاطره های خوب را تداعی می کند ... همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟... ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ... یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟! به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ... اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم... خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟ مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم... چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ... بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره... راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم... ولی افسوس... چشمم رو که باز کردم اون نبود... اون رفته بود واسه همیشه...قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم ... يادته يه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گريه كنی برو زير بارون كه نكنه نامردی اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چی ؟ گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون گريش می گيره ... گفتم: به خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار گفتی: به چشم حالا امروز من دارم گريه می كنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا ايستادی و داری بهم ميخنديدی آسمان را همان رنگ آبی میدید... و زمین را سرسبز... و طلوع خورشید را قصّه نو میپنداشت... و به آن میخندید!!! چند سالی که گذشت٬ شب را با نبود خورشید حس کرد... و همین بود که یک شب٬ پنجره را بر مهتاب گشود... و دلش سخت گرفت!!! چند سال بعد فهمید هوا مسموم است... خسخس سینه خود را اولین بار شنید... و دگر هرگز لذّت تنفّس را نچشید!!! سالها بعد درد را تجربه کرد... زخم را دید... از عفونت رنجید... از طلوع زیبای کودکیها٬ ترسید!!! سالها در پی آن سال گذشت٬ و زمین میچرخید٬ خورشید هم بر عادت خود ثابت بود!!! قربانی دگر طاقت تبعید نداشت... همه ارکان وجودش٬ زخم برداشته بود لحظههایش بوی تعفّن میداد از سکوت شب و سرمای هوا میترسید و به دنبال پناهی این در و آن در میزد... و قربانی امروز... منتظر مانده برای برگشت! و چه دردناک است در صف مرگ منتظر بودن و لبخندی بر لب٬ از سر ناچاری: منتظر باید مانْد... منتظر باید مانْد... شيشه ای می شكند... يك نفر می پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر می گويد... شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشی مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ی مغرور شكست، عابری خنده كنان می آمد... تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا!! خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد. خدا خنديد : وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم : چه چيز بشر، شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان، اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند، عجله دارند كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند. اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند. اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند وحال را فراموش مي كنند، و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده. اينكه آنها به گونه اي زندگي می كنند كه گويي هرگز نمي ميرند، و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند. براي مدتي سكوت كرديم، و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك كريم مي خواهي كدام درس هاي زندگي را بندگانت بياموزند؟ او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند ... كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد. همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه : اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند. بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند. بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم، اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم. بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، كسي است كه به كمترين ها نياز دارد. بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند، فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم. آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم، هميشه نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید تجربه ای که باید طعمش را چشید . اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند، همان لحظه كه آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت فرود اید همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری . نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد , می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. حالم بد نيست غم کم می خورم "ما زياران چشم ياری داشتيم خیلی سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه کسی نفهمه ولی ندونه سخته نگاهش بکنی اما نخونه قشنگیه عشق که می گن شاید همین جاست تو اون و دوست داشته باشی شاید خدا خواست سخته به قربون چشاش بری تو رویا قدم قدم گریه کنی کنار دریا سخته همه اش تو فکر باشی شاید نخواتت خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت خیلی سخته ... اگه یه روز چشم باز کنی و ببینی هیچی نداری ...! اگه یه روز تازه از خواب بیدار بشی و ببینی ... تموم چیزایی که داشتی رویاهای خامی بوده و.. واقعیت همون کابوس های تلخه ...!! اگه یه روز دور و برت رو نگاه کنی و ببینی هیچ کس برات نمونده ..... اگه باشی و بودنت حتی به درد خودت نخوره !!! اگه از درون ذره ذره شکسته باشی و تازه بفهمی ... که چیزی از خودت باقی نذاشتی ، بازم استوار می ایستی ؟...! اگه عشق و علاقه هات یه طرفه بوده باشه و تازه بفهمی همه جز تنفر هیچ حسی بهت ندارن ، بازم لبخند می زنی ؟؟ و اگه ...!!!!! با این همه ... باز هم به آینده ای که جز یه تصویر سیاه چیزی توی ذهنت نمیاد ...!!!! امید داری ؟؟؟ این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه نمی دونم از کجا باید شروع کرد ، نمی دونم از چی باید گفت ، ولی یه چیزو خیلی خوب فهمیدم . اینکه هیچ وقت نباید با سلام شروع کرد . چون اگه با سلام شروع کنی مجبور میشی با یه خداحافظ تمومش کنی . فرق نمی کنه ، چه یه دوستی رو با سلام شروع کنی ، چه یه نوشته رو و چه یه عشقو. یاد گرفتم که اگه یه روز به یکی سلام کردم حتماً یه روزم ازش خداحافظی کنم . روز اولی که دیدمش بهش سلام کردم ، نامه ای که واسش نوشته بودم با سلام شروع می شد ، روزی که عاشقش شده بودم می خواستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم ، بگم که بی اون میمیرم . بهش گفتم : س ل ا ... . ولی هنوز حرفم تموم نشده بود رفت . چند ماه بعد یه نامه از طرفش واسم اومد. فقط یه جمله توش نوشته بود. واسم نوشته بود : " کاش می فهمیدی هر سلامی یه خداحافظیم داره ". توی یک شهر غریب و هر دو تا تنهای تنها یه روزی شیدای قصه به سرش زد بی وفا شه عاشق و تنها گذاشت رفت ، تا خودش تنها نباشه بعد شیدا دیگه عاشق توی تنهایی خدا شد دلشو شکسته بودن ، پر کشید و بی صدا شد شیدای قصه ی ما رفت ، شیدایی که بی وفا بود عاشق قصه ی ما مُرد ، اونی که مثه خدا بود تو به من خندیدی … ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیدم . باغبان از پی من تند دوید . سیب را دست تو دید . غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم . و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما … سیب نداشت ؟ (( حمید مصدق )) یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت... در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم. یادم باشد می توان با گوش سپردن... به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرارعشق پی برد و زنده شد. یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز میشود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم یادم باشد زمان بهترین استاد است یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود یادم باشد قلب کسی را نشکنم یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست یادم باشد که آدمها همه ارزشمند هستن و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت. دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است...!!! دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.
موضوع درس درباره خدا بود استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. دوباره کسی پاسخ نداد. برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟ وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد...!!! پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نميفهمم. مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بيدليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بيدليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟ خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانههاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانههايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شدهاند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانوادهاش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي دادهام که در هر شرايطي بچههايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: ميبيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد خدا گفت : ليلي يک ماجراست. ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يک اتفاق است بنشين تا بيفتد. آنها که حرف شيطان را باور کردند نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد رفت تا ليلي را بسازد. خدا گفت: ليلي درد است . درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي است . خيالي است خوش. خدا گفت: ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن. شيطان گفت: ماندن است. فرو ريختن در خود. خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشش
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،
آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.
جایی که دلت برای او تنگ است .
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟
نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم "
اشک هات و زودی پاک کنی
سخته دوسش داشته باشی
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
فرسنگها...را خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
به من اموختن مهربان باشم
وقتی مهربانی کردم
دوست داشتن را اموختم
وقتی دوست داشتن را اموختم
به من نفرت را هدیه کردند
وقتی نفرت را هدیه گرفتم
به من تنهایی را پیشنهاد دادند
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبدهای مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست
استاد دوباره پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

